تولدت مبارک...
عزیزدلم سلام...
تولدت مبارک


امروز دقیقا یک سال و دو روزته
خدایا شکرت که کمکم کردی
روز تولدت خیلی هیجان داشتم... اتفاقی که واسم جالب بود این بود که روز تولدت دقیقا مثل پارسال ساعت شش صبح بیدار شدی. پارسال ساعت شش بابایی واسه نماز صبح بیدارم کرد و من که خواستم پاشم، شما یه لگد محکم زدی و کیسه آب مامانی سوراح شد. امسال هم واسه وضوگرفتن رفته بودم دستشویی و وقتی درو باز کردم دیدم پشت دری. حلاصه تا ساعت هشت و خورده ای بیدار بودی
مدام ساعت و چک میکردم که مثلا پارسال توی این لحظه در چه حالی بودم. قلبم یه جور خاصی می تپید. مثل سال تحویل که همش منتظریم تلویزیون اعلام کنه سال تحویل شده، منم همش منتظر بودم ساعت 18:36 بشه و هرچه به لحظه موعود نزدیکتر میشدیم، هیجان و استرسم بیشتر میشد. اولین بار بود که چنین حالتی رو داشتم. ببین تولدت چقدر اتفاق بزرگ و شیرینی واسم بوده که منو اینقدر بی تاب کرده بود.
دوست داشتم یه جشن کوچیک میگرفتم و همه دور هم جمع می شدیم اما متاسفانه خاله نرگس سرکار بود و مامان جون اینا هم نتونستن بیان واسه همین یه کیک کوچیک سفارش دادم و اول خونه خودمون سه تایی عکس گرفتیم و بعد رفتیم خونه مامان بزرگ.
البته از دوهفته قبل هر روز صبحها واست آهنگ تولدت مبارک میذاشتم و باهم میرقصیدیم
اون شب دیگه فرصت نشد ببریمت پارک. اما دیشب با خاله مرضیه و ریحانه خانوم، اول رفتیم کنارآب شام خوردیم و بعد رفتیم پارک. شما هم کلی ذوق کرده بودی و حسابی پیاده روی میکردی و می دویدی و یه اتفاق ناراحت کننده..... محکم خوردی زمین
دیشب اینقدر ناراحت شدم وقتی دیدم بینی ات زخم شده و لبت ورم کرده و داره ازش خون میاد که دیگه نتونستم شام بخورم اما شما همچنان میخواستی بذاریمت زمین که باز راه بری. خلاصه دیگه مجبور شدیم باروبندیل و ببندیم و ببریمتون پارک و اونجا هم کلی بهت خوش گذشت
قراره وقتی رفتیم اهواز اونجا هم یه تولد کوچیک واست بگیریم در کنار مامان جون و باباجون و خاله ها اما جلوجلو یه مقدار از کادوهات رسید:
خاله نرگس این دسته گل زیبا رو بهت داده بود و پول نقد:

مامان جون و باباجون این سرسره و پول نقد رو هدیه دادن.

من و بابایی هم پول نقد و بابابزرگ و مامان بزرگت هم یه کیف کوچولو و یه دست لباس هدیه دادن. خاله مرضیه هم بی بی انیشتین کادو داد. دست همگی دردنکنه

ناهار ماکارونی درست کردم که خیلی دوست داری







تولدت مبارک بهترین هدیه ی خدا





آخرشب وقتی میخواستم بخوابم همش به این فکرمیکردم که ایا تونستم توی روز تولدت کاری کنم که احساس شادی کنی. از روز قبلش سعی کردم همه ی کارهای خودمو تعطیل کنم و باهات بازی کردم. ژله که خیلی دوست داری واست درست کردم و سعی کردم عصبانی یا ناراحت نباشم.
امیدوارم که بهت خوش گذشته باشه
دوستت دارم


تولدت مبارک... 

